تبليغاتX
ღ♣♠♥ملوسک(مائده جووووووووووون)ღ♥♣♠


همه جورشو داریم

سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به دوستای خوبم.

چطورید؟؟؟اگه گفتید امروز چه روزیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته خب نمیدونید

امروز تفلدمه هوراااااااااااااااااااااااااااااااا

تولد تولد تولدم مبارک

مبارک مبارک تولدم مبارک

خیلی خوشحالم اهمه دوستام بهم اس ام اس دادن تبریک گفتن

امروزم قراره به افتخاره تولد من بریم

بیرون بگردیم و شام بخوریم

بیشتر از این مزاحمتون نمیشم

دوستتون داااااااااااااااااااااااااااااااااااارم بای بای

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:14 توسط مائده جوون|
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به دوستای گلم

خوبید؟؟؟؟؟؟

شرمنده من که کنکورم نزدیکه نمیتونم زیاد بیام

عید بهتون خوش گذشت؟؟؟؟؟؟؟

به من که خیلی یعنی کنکور داشتم2هفته مسافرت بودم

رفتیم قشم و خونه عمم خیلی خوب بود جاتون خالی

عکساشو هروقت وقت کردم میذارم 

دیگه برم سره درسم تابستون تلافی میکنم

فعلا بای

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 19:29 توسط مائده جوون|
سلام به دوستای گلم خوبید؟؟؟؟

شرمنده من انقد دیر به دیر میاما  آخه درس دارم

ممنون که سر میزنید خیییییییییییییییلی دلم براتون تنگ شده بود

۴شنبه سوری خوش گذشت؟؟؟؟؟به من که خیلی خوش گذشت انقد ترقه بازی کردیم با رفیقام

کلی هم رقصیدیم انقد شلوغ بود خداییش خیلی فاز داد جاتون خالی.

عیدتونم پیشاپیش مبارک باشه ایشالا سال خوبی داشته باشین هرجام که میزید

بهتون خوش بگذره خداییش امسال خیلی زود گذشت

دوستون دارم فعلا بای

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 20:37 توسط مائده جوون|

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !


نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 13:48 توسط مائده جوون|
یه روز یه آقایی نشسته بود و روزنامه می خوند که یهو زنش با ماهی تابه می کوبه تو سرش. مرد می گه: برای چی این کارو کردی؟

زنش جواب میده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه کاغذ پیدا کردم که توش اسم سامانتا نوشته شده بودمرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش سامانتا بود.
...
زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه برسه. .

نتیجه ی اخلاقی 1:

خانم ها همیشه زود قضاوت می کنند......



سه روز بعد

 مرد داشت تلویزیون تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگ دوباره می کوبه تو سرش!

بیچاره مرده وقتی به خودش می آد می پرسه: چرا منو زدی؟

زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود !!!!!!

نتیجه ی اخلاقی 2 :
خانم ها همیشه درست حس می کنند!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 14:45 توسط مائده جوون|